قلبم شتابان میزند
راهی نیست که راه گریز باشد
دور از دیار خویش
میان چاله افتاده ام
دستی نیست که بگیرد دستم
به دور از یار مانده ام
بگویید این آفتاب را نتابد بر من
که بغضی یخ زده ام من، آب میشوم
فریاد میشوم
بگویید این موج را، آرام بتازد
کشتی شکست خورده ام من
رها مانده در آبم
و آفاق نمی بینم
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 23:58 توسط س. ولی
|

