در کوچه های پر پیچ وتاب زندگی
اینجا دوستانی ست
که لحظه به لحظه
رنگ میبازند
...
لب تشنه اگر ببینند ترا
به سرزمین های خشکسالی ره میدهند
...
سروکاری ندارند
با دل آشفته ها
دلجویی را زمانی به یاد آرند
که یوزارسیف سالهای خشکسالی آنها باشی
یادم هست
ای فرشته ی آسمانی صفت
که مست رویاهایت
از آه سردم
هردم غزلی ناب میسرودم
تا درهای بسته ی آشنا
تا کهکشانها پرمیکشیدم
دستانم دعا میشد وجودم سنا
فریاد میزدم،خدایا...خدایا...
چه راز و نیازی بود
چه تمنایی
چه فریادی
شهابها پر میکشیدند
ستاره ها به تماشا میرسیدند
چه آهی
که مهتاب هم میگریست
زبانها لال
خفاشها لرزان تا شفق بیدار
دلی شکسته حال در سایه سار شب
زیر پای مهتاب
پرپر میزد از فریاد
چه تماشایی
گاهی بیتاب در بستر خواب
یادت در آغوش میکشید مرا
و ازچشمان آتشینم، خواب می پرید
در آن دل شب
من اندیشناک
من اندوهناک
در سیاهی ظلالش
به آرامی
پی کاغذ و قلم میرفتم
احساست جاری درمن
روی کاغذ مینوشتم
فریاد و اندوهم را
و بازبا صدایی بلند
می نوشتم در یک کلام
تمام حرفهایم را........"دوست میدارم ترا"
قلبم شتابان میزند
راهی نیست که راه گریز باشد
دور از دیار خویش
میان چاله افتاده ام
دستی نیست که بگیرد دستم
به دور از یار مانده ام
بگویید این آفتاب را نتابد بر من
که بغضی یخ زده ام من، آب میشوم
فریاد میشوم
بگویید این موج را، آرام بتازد
کشتی شکست خورده ام من
رها مانده در آبم
و آفاق نمی بینم
وقتی که باران می بارد
اندوهم را نمی بخشم تا به خاک بسپارد
در اندوهم یاد تو نفس میکشد
و من
با یادت شادم

