تبليغاتX
سرود سبز




در آرزوی با تو بودن

با تک تک این کلمات

با آوای بلند احساسم

سرودی میسازم آزاد

شیشه ی سکوت را

در گوشه گوشه ی این زندان خواهم شکست

اندوه فراقت را

ازچمن خاطراتم

میچینم و دفن خاک خواهم کرد

 

صدای گره خورده در گلو خشکیده ی خویش را

می بخشم به باد

می فرستم به امواج، بیتاب

وانتظاردربی نهایت روزها نابود میشود

 

می یابم امتداد جاپای تو را

ومی تازم تا سرزمینی

که می درخشی همچوخورشید

دیگر من از تبار خوش دلان خواهم بود

کنار روایتگران زندگی

زندگی خواهم نمود


+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:17 توسط س. ولی |



 

اتاقی ست مرا در دهکده ی سکوت

سقف ودیوارهایش خوب است

مسافر تنها

از توفان صحرا

ازشنریزه های سوزان

و بارانهای هولناک در امان است

اینجا دهکده ی تنهایی ست

در کوچه هایش چراغها را شکسته اند

و آدمها آشنا را به خوبی نمی شناسند

حتی که دیروزهم صدای همدیگر بودند

 

دیروزها امروزها میشوند

امروزها فردا

و فردا ها به راه شان شتابان

و باز مسافر تنهاتر

غریبانه تر وعاشقانه تر از هر روز

 

اینجا دهکده ی تنهایی ست

بادهای هراسان

گاهی گلهایش را نعش میدرد

سرو های سبز کنار جاده ها

حیران وساکت صف کشیده اند

 

اینجا دهکده ی تنهایی ست

گاهی میروم تا مرز و بوم خاطراتم

دوستانم بامن بود و مابودیم

همدم همدیگر

و تنهایی نا شناس

پر از بال و پر بودم

پر از جوش وتلاش بودم

 

و باز در ساعت تنهایی پرت میشوم

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:6 توسط س. ولی |