تبليغاتX
سرود سبز



 

در آن روشنی ها

هیچ ظلمتی پیدا نبود

 

اما صدایی طنین انداز

نا آگاهانه به من میگفت

سفری در راه است

ومن، همسفرم خواهد بود

تا پیش از آن روزها

جدایی برایم یک خیال بود

و تنهایی مثل یک تندیس ایستاده

 

بی درنگ

هنگامه ی سفر آغاز شد

بی گمان

فصل جدایی از در رسید

تنهایی همسفرم شد

فریادی خاموش

وجودم را در آتش انداخت

قدرتی نا محسوس

فاصله را میان من و محبوب ایجاد کرد

اوکه همچون کوه استوار بود

ومثل دریا بی باک

درآن لحظه ی وداع

مرا دلداری میداد

نوازش ها میکرد

ومن به او باور میدادم

دوستدارانم با دیدگان پرآب

غریبانه نگاهم  میکردند

مراچاره ی نبود

جز خدا حافظی تا دیدار دیگر

اشک را با آتش بی پروا

در چشمانم خشکیده بودم

 

خدا یار شما تا دیدار دیگر

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 1:28 توسط س. ولی |