تبليغاتX
سرود سبز

سرود سبز

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را

 

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش!

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی،

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند،

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد،

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی!

به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری!

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند.

 

غریب است دوست داشتن!!!

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن!!!

 

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد،

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده،

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست!

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

)دکتر شریعتی(

+ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 | سید ولی حسینی |

کاش
مثل دیروز
پاییز
تکرار نمی شد

+ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 | سید ولی حسینی |


برای کندن قبر سکوت

حتی حرفی نیست

که پر گشاید


+ شنبه بیست و یکم اسفند 1389 | سید ولی حسینی |


+ دوشنبه چهارم بهمن 1389 | سید ولی حسینی |

کسی حرف نمی زند

کسی حرف نمی شنود

 حتی در خیابان های پر سرو صدای شهر

+ چهارشنبه هشتم دی 1389 | سید ولی حسینی |


چون کویری ام
سخن ات
بارانی

حرف هایت را بگو
تا سیراب شوم


+ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 | سید ولی حسینی |


هنوز پا بر جای اند

دیروزهای تلخ

 

و زمان، شتابزده و سراسیمه

از میان تارهای ذهنم

از روی میز کارم

از جاده هایی که نقش گام هایم را گرفته اند

سرد

می گذرد

 

در انتظاری بی سروپای

چه دلتنگ!

ایستاده ام میان موجی از تنهایی

و انفجارهایی از سکوت

 

و به دوردست

انبوهی از نگاه های بی قرارم

ترا می جویند

 

لیک

رسیدنت را

هنوز نویدی نیست

 

+ شنبه پانزدهم خرداد 1389 | سید ولی حسینی |

 

پایان ظلمانی ترین شبها را

انتظار میکشد

مردم ده

 

به پیشواز خورشید

سپیده

از پشت کوه های بر زمین کوبیده

با دستان صمیمی اش

میخرامد

طلوع روشنی دست میدهد

 

+ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 | سید ولی حسینی |


زوزه های دلگیر شب

رقص مهیب ابرها

فریاد بی نظیر پنجره ها

 

آری

تماشای عظیمی برپاست

آنگاه که تو نیستی

 

تو همان ذهن روشنی

که برای نابودی دلتنگی های شبزده ام

تدبیر می کنی

 

+ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 | سید ولی حسینی |

 

وقتی که باران می بارد

اندوهم را

نمی بخشم

تا به خاک بسپارد

یاد تو

درمیان اندوهم

نفس می کشد

و من

 با یاد ت شاد می مانم

 

+ سه شنبه دوم تیر 1388 | سید ولی حسینی |


خبر خوش

خبر خوش بشنو

که برایت بگویم

سکوت را بشکن

ببین که بهار چه خرامان میرسد


+ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 | سید ولی حسینی |

در آئینه نگاه می کنم

 

                           آئینه ای که مرا به تأمل می آورد

  چه خواهم دید؟

                     سالها گذشته اند

                                        و خواهند گذشت

  در چشمانم آتش حسرتی شعله ور شده است

                                                        به افسوس گذشته

  حال از آن گذشته چه در کوله بار خود دارم

                                                       نمی دانم

  به پاس راستگویی ...          

     آئینه را نمی شکنم

   آئینه چون روی تو بنمود راست                   

                                        خود شکن ، آئینه شکستن خطاست

  آیینه مال من است

 

            

+ سه شنبه هشتم مرداد 1387 | سید ولی حسینی |